صداي غرش جنگنده ها که شروع شد همه مي دانستند که چه اتفاقي قرار است بيفتد. مدتي بود که شهر بي دفاع ميانه شده بود صحنه تکرار فيلمهاي جنگ جهاني دوم که هواپيماها بالاي سر مردم در خيابانها پرواز مي کردند و ايجاد وحشت مي کردند و بعد هم هر جا را که دلشان مي خواست با بمب و راکت مي زدند و مردم را مي کشتند. ميانه يکي از شهرهاي آذربايجان شرقي است که توسط کوههاي بلند قافلانکوه احاطه شده و براي همين معمولا هيچ جنگنده اي به خاطر ارتفاع بلند کوههاي اطراف شهر جرات نزديک شدن به شهر را نداشت. به همين خاطر هم تا آن روز در اطراف شهر ضدهوايي کار نگذاشته بودند. اما چند روزي بود که خلبانهاي عراقي با جرات شده بودند و با گذر از کوههاي بلند اطراف خودشان را به شهر مي رساندند. ميانه در آن روزها شده بود مصداق فيلم رم شهر بي دفاع! هواپيماها با خيال راحت بالاي شهر پرواز مي کردند و آسوده خاطر هر هدفي را که دلشان مي خواست مي زدند.
آن روز ساعت حوالي يازده قبل از ظهر بود که صداي غرش هواپيماها بلند شد. بچه ها همه در مدرسه ها بودند. بر و بچه هاي سپاه انگار که خبر عمليات را داده باشند به جنب و جوش افتادند.همه مي دانستند که تا چند لحظه ديگر جنگ تن به تن آنها با فانتوم هاي عراقي شروع مي شود. ساختمان سپاه پاسداران ميانه کنار يک دبيرستان دخترانه قرار داشت. فرمانده سپاه منصور را صدا زد و منصور مثل قرقي پريد بالاي پشت بام سپاه و نشست پشت تيرباري که آن بالا گذاشته بودند تا بلکه با تيربار هواپيماي عراقي را بترساند و از شهر دورش کند. هواپيما بالاي سر شهر بود و داشت درست به طرف ساختمان سپاه مي آمد. معلوم نبود هدف اينبارش سپاه بود يا دبيرستان دخترانه کنار آن. خوب که نزديک شد منصور شروع کرد به شليک. خلبان که گويا توقع نداشت حتي يک تيربار هم براي دفاع از شهر کار گذاشته باشند به محض شليک تيربار ارتفاعش را زياد کرد و دور شد. معلوم بود که خلبان منصور را ديده بود. منصور همينطور داشت شليک ميکرد. هواپيماي عراقي که حالا ديگر کلي از صحنه دور شده بود در آسمان چرخي زد و دوباره به طرف ساختمان سپاه هجوم آورد. اما اينبار ارتفاعش خيلي پايين نبود. ترس از گلوله هاي تيربار باعث شده بود جرات نکند خيلي پايين بياد. صداي هواپيماها که آمده بود مسئولين مدرسه به بچه ها گفته بودند که از کلاسها به حياط بروند تا مبادا در صورت بروز حادثه زير آوار بمانند. خلبان که معلوم بود حسابي از مزاحمتهاي منصور عصباني بود در يک لحظه يک راکت به طرف او شليک کرد ...

شهيد منصور شيخدرآبادي
شهدا را شايد مي شد شناخت اگر چشمهاي ما به عالم معنا راه داشت. آنان امانتهاي خدا بودند در دست زمين که خدا ديگر طاقت دوريشان را نداشت. يکي به من بگويد که چرا هجرت منصور را قبل از شهادتش نفهميدم؟ چه کسي مي داند منصور در آخرين وعده ديدارش با خاکهاي سرخ جنوب با خدا چه گفت که چند روز بعد از برگشتنش از منطقه با شليک مستقيم راکت جنگنده عراقي بدنش هزاران تکه شد و هر تکه اش گوشي شنوا تا هزاران بار صداي لبيک خدا را به استغاثه هاي شبانه اش بشنود؟ و هر تکه اي از بدن پاره پاره اش را که از زمين جمع ميکرديم حسرت و اشک و آه ما بود و قهقهه مستانه منصور در لقاء به عند الله و يرزقونش. آن چشمها از همان آغاز فرياد مي زدند که تعلقي به خاک ندارند و افسوس که گوش دنيايي مرا نسبتي با صداي آنان نبود.
خلبان عراقي از آن بالا داشت حياط مملو از جمعيت مدرسه را مي ديد. و وقتي انسان اسير دست شيطان باشد فرق جان بچه مدرسه اي ها با سربازها برايش چيست؟ هواپيما وقتي خيالش از منصور و گلوله هاي تيربارش راخت شد بالاي سر مدرسه رفت و يک بمب از آن بالا انداخت روي حياط مملو از دانش آموز مدرسه و چند لحظه بعد جوانهاي مردم بودند که تکه تکه هايشان بر در و ديوار اطراف به چشم ميخورد.
آن روز علاوه بر منصور تعداد زيادي از بچه هاي مردم در دبيرستان کنار سپاه به خاک و خون کشيده شدند تا براي هميشه در ياد و خاطر ما بماند که ما در جنگ نه تنها از نظر تجهيزات نظامي که از نظر ميزان قساوت قلب هم نابرابر بوديم !