بسمه تعالي
اون شب وقتي مهدي سيفي در غياب آقاي غفارزاده شروع کرد به سخنراني و رسيد به قصه غلام سياه اباعبدلله براي اولين بار بود که داشت اشک بچه ها رو با حرفاش در مي آورد. وقتي داشت لحظه اي رو تعريف ميکرد که اباعبدلله اومد بالاي سر پيکر غرقه به خون غلام و سرش رو به دامن گرفت انگاري که آقا سر بچه هارو به دامنش گرفته باشه و شايدم يه حسرت بزرگ تو دل تک تک بچه ها نشسته بود که ديگه نمي تونستي کنترلشون کني. کسي توي اتاق نبود که شونه هاش از هق هق شوق و حسرت و خواهش نلرزه. اون لحظه هر کدوم از بچه هاي هيئت مهدي جان (عج) انگار غلام سياهي شده بودن براي خودشون و يه گوشه اي داشتن براي اربابشون ناز مي کردن. غلام سياهي که هيچ افتخاري در اصل و نسبش نبود و تمام افتخار دنيا وآخرتش رو در اين خلاصه کرده بود که: "اميري حسين و نعم الامير" و کدوم بچه شيعه ايراني رو مي توني پيدا کني که با همين يه جمله روحش تا سر حد رهايي از تن پرواز نکنه؟ انگاري همه داشتن التماس آقا رو ميکردن که آقا، تمام آرزوي ما اينه که دم مرگ يه لحظه بيايي و سرمون رو به دامنت بگيري و يه نگاه به ما بکني، تا خيالمون راحت باشه که عمري نوکري ما رو پذيرفتي و بعدش ديگه راحت جون ميديم.
روز مرگم نفسي وعده ديدار بده
وانگهم تا به لحد خرم و دلشاد ببر
با ديدن اون صحنه ها بي اختيار ياد شبهاي عمليات مي افتادي که درست تا چند دقيقه قبل از شهادت هر کسي يه گوشه اي با خداي خودش درد و دل ميکرد و صداي گريه بود که اينور و اونور به گوش مي رسيد. انگاري خدا و شهدا داشتن چند دقيقه قبل از ديدار آخرين قربون صدقه ها رو هم براي هم مي رفتن تا لحظه ديدار هر کدوم به اون يکي بگه: ديدي من بيشتر عاشقت بودم! و به راستي وقتي درياي شوق شهدا به اقيانوس وصل خدا مي رسيد کدام بيشتر عاشق ديگري بودند، خدا يا شهدا؟