بسمه تعالي
از وقتي بچه بودم دلم به حال کشاورزان زحمتکش مي سوخت. آنها تمام سال را زحمت مي کشيدند و روي زمين کار مي کردند، آنوقت موقع برداشت محصول که مي شد گاهي وقتها ملخ ميزد به زمين و تمام محصول يکسال کشاورز ظرف يک روز از بين مي رفت. چه بد آفتي بود اين ملخ! از وقتي يادم مي آيد از ملخ فقط به خاطر همين يک کارش بدم مي آمد! آن روزها با علاقه تمام برنامه هاي دفع آفات کشاورزي و برنامه هاي مبارزه با ملخ را دنبال ميکردم. حس ميکردم هر ملخي که از بين مي رود کشاورز سرش را راحت تر روي بالش مي گذارد. انگار من هم راحت تر نفس مي کشيدم آن وقتها. اما بسوزد پدر اين روزگار که چه بازيهاي غريبي دارد!
فکرش را بکنيد، سالها از آن روزها بگذرد و بازي تقدير اينگونه رقم بخورد که روزي از عزيزترين کسي که داري بپرسي که چقدر دوستت دارد و او هم بي هيچ معطلي بگويد: به اندازه تمام ملخ هاي دنيا !!!
... اين روزها هر ملخي که کشته مي شود احساس مي کنم پاره اي از قلب من است که جدايش مي کنند. چه موجودات دوست داشتنيي هستند اين ملخها! به نظر شما اينطور نيست ؟