ژوليس سزار هم بار سفر بست - يه مسافر ...

:: 17/9/1384:: 1:1 عصر


دستي که ورق مي زند اين خاطره ها را
بايد بنويسد غم جان کندن ما را


مانديم و شما بال گشوديد از اين شهر
رفتيد به جايي که ببينيد خدا را


سلام

با عرض تسليت شهادت عزيزاني که در جريان سقوط هواپيماي ارتش از پيش ما رفتند.



دوستان، برادران و خواهران عزيزم سلام مي کنم خدمت همه شما که خوبيد. شما فرزندان پاک اين آب و خاک که هميشه با رشادت و شجاعت خودتان اين سرزمين را شرمنده پايمردي هايتان کرده ايد. يک روز انقلاب کرديد و يک روز ديگر براي نگه داشتنش جنگيديد و الان که جنگ تمام شده داريد براي دوام و قوام اين آب و خاک مقدس تلاش مي کنيد.
خوبان، بعد از رفتن
ايليا پطروسيان که خبرش را برايتان نوشتم، اين بار يک جانباز شيميايي داريم که براي سفر آخر از شما خوبان خداحافظي کرده (شايد هم تا حالا رفته باشد).
شايد بعضي از شما
وبلاگ يادداشتهاي امپراطور را ديده باشيد تا حالا. همان وبلاگي که آقاي ... با نام مستعار ژوليس سزار سردار فاتح روم باستان در آن مطلب مي نويسد. سزار، جانباز شيميايي جبهه هاي جنگ که با گاز خردل شيميايي شده به خاطر اثرات مخرب گاز خردل دوباره رفته زير تيغ عمل جراحي و ظاهرا طبق گفته دکترها اميدي هم به زنده ماندنش نيست.
ژوليس سزار مدتي بود در کنار ما بود و درد دلش را از زبان امپراطور سرزمين آبهاي هميشه آبي براي من و شما مي نوشت. سزاري که به گفته خودش شما خوبان وبلاگ نويس بهترين دوستانش بوديد. ولي حالا ديگر سزار خسته شده و مي خواهد کمي استراحت کند.
بچه ها، ژوليس سزار وقتي شيميايي شد 19 يا 20 سال بيشتر نداشت يعني هم سن و سال خيلي از شماها که الان چشم اميد سزاريد. سزار در اين 17 – 18 سالي که از جنگ گذشت بيکار نبود رفت دانشگاه و الان خودش ي
ک پزشک است. کلي کار فرهنگي کرد و خلاصه اينکه به خاطر شيميايي بودنش نرفت يک گوشه بشيند و منتظر مرگش بماند. بچه ها، سزارهاي زيادي اطراف ما هستند که دارند توي سکوت جان مي دهند. سزارهايي که وقتي مثل شما جوان بودند رفتند و دينشان را به عقيده و وطنشان ادا کردند و در تمام اين سالهاي بعد از جنگ بدون ادعا در گوشه اي مشغول انجام وظيفه بعد از جنگ خودشان بودند و هيچ ادعايي هم نداشتند.
ولي بچه ها سزار تا آخرين لحظه وبلاگ نويسي از چيزي نگران بود. مي دانيد  چرا؟ يکي از دل نگراني هاي هميشگيش اين بود که بچه هاي الان با بچه هاي دوره جنگ خيلي فرق دارند و مي ترسيد که اين بچه ها نتوانند آن رشادتها و دلاوري ها را تکرار کنند. حتي در آخرين پستش هم به اين نکته اشاره کرده. بچه ها، سزار هميشه گلايه داشت از اينکه نسل فعلي انقلاب (نسل به اصطلاح سوم) سزار و امثال سزار را درک نمي کنند. اگر چه من بارها به او گفتم که اينطور نيست و کم نيستند جوانهايي که اگر لازم باشد همان رشادتها و بالاتر از آن را هم تکرار مي کنند ولي مي دانم که با وجود اين باز هم ته دلش نگران بود. سزار وقتي مي ديد که چطور بعضي از جوانهاي ما خودشان را دربست در اختيار غرب گذاشته اند دلش به درد مي آمد. همان غربي که با بمب هاي شيميايي آنها الان مجروح شده. اما بچه ها به خدا که سزار بيشتر از درد گاز خردل از درد بي کسي انقلاب زجر مي کشيد. از اينکه چطور بعضي ها موقع جنگ مثل بزدلها فرار کردند و بعد از جنگ شدند مدعي انقلاب و ميراث خور شهدا. دوستان گلم، برويد و آخرين پست سزار را بخوانيد و دعا کنيد که خدا سزار را براي ما نگه دارد. و بياييد به خودمان قول بدهيم که نگذاريم سزار و سزارهاي اين مملکت دل نگران بمانند.
سزار بار سفر را بسته دعا کنيم بارش را زمين بگذارد و بازهم از سرزمين آبهاي هميشه آبي بنويسد.
اگر مايل به خواندن مطالب او هستيد، اين آدرس وبلاگ سزار است: (پست خداحافظي در وبلاگ بلاگفا نوشته شده)
www.sezar1.parsiblog.com
www.sezar1.blogfa.com
 


خداحافظ




موضوعات يادداشت

ژوليس سزار هم بار سفر بست - يه مسافر ...



بازديد امروز: 2

بازديد ديروز: 16

کل بازديدها: 34217



چفيه
من او
همفکري
همسفر مهتاب
ارميا
دکتر غـريب
ريحانه النبي ماهشهر
سايه
شهدا
عدالت
لــبگـزه
قصه ما
عرشيان
خلوت دل
شتاب کن
حاج حميد
جيرجيرک
يک دنيا پدر
سرزمين نور
حقايق پنهان
پروانه مهاجر
تـا انتها حضور
نشريه موعود
بيا تا برايت بگويم
شب يلداي انتظار
انا مجنون الحسين
به نام خدا و سلام
صبح (سايت شهدا)
بـه نام حضرت دوست
در انتظار ظهور آقام ...
سوي ديار عاشقان ...
دريچه اي بسوي ملکوت
پيله، خانه کوچک تنهايي
از مسجد چي باقيمانده؟
شهرزاد، قصه گوي عشق
مجمع وبلاگ نويسان مهدوي
ايـن الـطالب بدم المقتول بکربلا
علائم ظهور حضرت مهدي (عج)
پايگاه دريافت کتب فارسي رايگان
يادداشتهاي امپراطور-ژوليس سزار
مرکز اطلاع رساني امام مهدي (عج)
فتوبلاگ پرواز تا بيکران
پله پله تا ملاقات خدا
پرواز تا بـيـکران
غروب شلمچه
بغض گـرفـتـه
حزب اللهي
پيشگو
تپش
خاک
مسافر سبز
يه حرف نشنيده
روايت فجر
پرستوهاي مهاجر
قصه گوي ساکت
لوح دل - ايلياي سفر کرده