
دوستان عزيزم و همراهان هميشگي دلتنگي هايم
نوشته امروزم را با سلامي آغاز کردم که سزار به عنوان آخرين کلمه وصيتش براي ما گذاشت و رفت.
مي خواهم برايتان بنويسم. از دردي که هرگز ديده نشد و از حرمتي که هرگز پاسش نداشتند اما غصه امانم نمي دهد.
مي خواهم برايتان بنويسم از کفتارهايي که بر پيکر سزارهاي اين سرزمين جشن ميراث خواري شهدا را برپا کردند اما نمي توانم.
مي خواهم بنويسم از هق هق گريه هايي که در سينه هاي زخمي از گاز خردل حبس شد اما توانش را ندارم.
مي خواهم بنويسم از غربتي که عمري سوخت و سوزاند اما کسي سوختنش را نديد، ولي قلم ياريم نمي کند.
مي خواهم برايتان از حسرت ها بنويسم. از جاماندن ها، از گلايه ها، از سرزميني که دلاورمردانش اينک در تاريک خانه غربت خويش فراموش شده اند از شهدايي که نامشان و يادشان از فرط غريبي اينک افسانه اي را مي ماند اما گريه امانم نمي دهد.
همراهان عزيزي که به قول سزار دلبسته شمايم، دست ياري شما را مي خواهم.
سزار در وصيت نامه اش بار سنگين مسئوليتي را روي دوشمان گذاشته که حس مي کنم من يکي توانش را ندارم. ملتمس ياري و دعاي خير شما هستم تا با هم کمک کنيمو تلاش کنيم براي زدودن زنگار غربت از چهره رزمنده ها و شهدا و جانبازان.
اين روزها حس غريبي دارم. احساس مي کنم از درون در حال متلاشي شدنم. پاره هاي قلبم هر يک به سازي اند و نوايي. هيچ چيز آرامم نمي کند و اضطراب عجيبي سراسر وجودم را فرا گرفته. دعايم کنيد که سخت محتاجم.
دوستان سزار عاشق حضرت رقيه بود. براي همين از امروز تا پايان روز جمعه اينجا روضه حضرت رقيه داريم.
خداحافظ