بسمه تعالي

سلام عرض مي کنم خدمت همه دوستان عزيزم، دوستان خوبي که سال گذشته در همين روزها بود که کم کم خانه کوچک مرا در بلاگفا رونق بخشيدند و محبتشان آنقدر بود که وقتي عاشق صفاي دل بچه هاي پارسي بلاگ شده بودم و بعد اسباب کشي کردم و به پارسي بلاگ آمدم مرا از ياد نبردند و باز هم با حرفهاي قشنگشان هر از گاهي لبخندي بر لبان من نشاندند. يکي از همين دوستاي خوبم يعني آقاي سيد محمدرضا واحدي صاحب وبلاگ لبگزه در تولد يک سالگي وبلاگش حرف قشنگي زده بود: ... در اين يک سال دوستان نديده ي زيادي پيدا کرديم .. دوستاني که بعضي شان چون گذر نسيم آمدند و عطري افشاندند و بعضاً گرد و خاکي بپا کردند و رفتند و ديگر پشت سرشان را هم نگاه نکردند .. و دوستان ديگري که ماندگار شدند و هنوز که هنوز است در فضاي خانه ي مجازي مان و مهمتر از آن در سرتاسر خانه ي روحمان، شميم دوستي و محبت مي پراکنند... اصلا تصميم براي وبلاگ نويسي من به خاطر يکي از همين دوستان بود!
در سالي که گذشت اتفاقات ريز و درشت زيادي افتاد که خاطره بعضي شان شيرين و بعضي تلخ بود. اتفاقاتي که اگر وبلاگ نويس نمي شدم شايد هرگز نمي افتاد: روزهاي قشنگي که تند و تند به اينجا و آنجا سر ميزدم و حرفي مي زدم و دوستي پيدا مي کردم. روزهاي بحث و جدل در مهرورزي 2 که حالا ديگر نيست. آشنايي من با احسان، باز شدن پاي من به هيئت مهدي جان (عج) و اسباب کشي من محله شاپور به عشق هيئت و پيدا کردن مجدد استادم بعد از 15 سال در همان هيئت. رمضان سال گذشته، آن اتفاقات عجيب، آشنايي با ايليايي که به برکت عشق متولد شد، با نور عشق هدايت شد، و عاشقانه هم از بين ما رفت و آن تاثير عظيمي که برمن گذاشت. روزهاي تلخ وشيرين آشنايي با وبلاگ سزار، روزهاي قشنگ فطرت و بوي شهيد و شهادت، آشنايي با جمعي از شما به واسطه سزار و آن قول عحيبي که به يکي از شما داده ام و هنوز که هنوز است ياآوري آن تنم را مي لرزاند، و ماجراي جنجال برانگيز شهادت سزار که هنوز هم برخي از دوستان مرا به خاطر آن ملامت مي کنند و چه حرفها که به خاطر سزار نشنيدم!. روزهاي زيباي ديدار از آسايشگاه ثارالله خلوتهاي دونفره من و سيد محسن در بهشت زهرا و لحظات عاشقانه روضه حديث کساء. آشنايي با رسانيک و سفر کاشان و بعد هم جلسات هماهنگي و گروهي که هنوز سرپاست و هر ماه جلسه تشکيل مي دهد و اين اواخر سفر مشهد که شيريني ديدار محبوبش با خاطره تلخ تصادف و مصدوميت همراه شد و کمکهاي بي دريغ يکي ديگر از همين دوستان خوب وبلاگي در طول اقامت در مشهد که هم خود و هم خانواده اش 12 روز تمام بي دريغ ياريمان کردند در تلخي روزهاي سخت بي پناهي و غربت و درد... همه اين اتفاقات در سالي که گذشت با شما بود و به خاطر آشنايي با شما، شما دوستان خوبي که به قول سزار نديده دوستتان دارم. تک تکتان را دوست دارم و از راه دور دستان پر از مهرتان را مي بوسم.
هرگز به ذهن من خطور نمي کرد که روزي به واسطه وبلاگ نويسي با دوستاني در شهرهاي ديگر ايران دوست باشم و براي ديدن بعضي هاشان تا اقصي نقاط ايران هم بروم. هرگز در زندگي ام نينديشيده بودم با کساني دوست شوم که جاي پدرم هستند و يا کساني که سنشان کمي بيشتر از نصف سن و سال خودم باشد، در حاليکه يقين دارم همين آدمها را اگر در زندگي جاري در کوچه و خيابان مي ديدم هرگز هيچ دليلي براي دوستي با ايشان نداشتم. به راستي چيست معجزه اين ارتباط مجازي که انسانها را از طيفها و طبقات مختلف گرد هم جمع مي کند و مايه الفتي مي شود در جمع ايشان، انسانهايي که هرگز در حقيقت گرد هم جمع نخواهند شد؟
ماه رجب گذشت. رجبي که بنا به دلايلي شد بي برکت ترين ماه رجب تمام عمرم! شعبان با تمام جلال و جبروتش و با تمام مبارکي اش آمده و در نيمه اين ماه چشم به راه عزيزي هستيم که به قول مرحوم پناهي، حرمت رنگ گل از حرمت اوست:
حرمت رنگ گل از رنگ گلي گم گشته ست
عطر گل خاطره عطر کسي است که نمي دانيم کيست
مي آيد، يا رفته است
در انتها هم شعري را که شهريور سال گذشته در وبلاگ نوشته بودم مجددا برايتان مي نويسم، به آرزوي ديدار سحر ظهور
و صدايي آمد
از کدامين سو بود؟
گوش کن!
مي شنوي؟
با من و توست
به ما مي گويد
که سحر نزديک است
پي رويا نرويم
شب حقيقت دارد
و خدا مي داند
لحظه در من گم بود
تا رسيديم به فجر صادق
آه، آسوده شدم!
وقت خواب است انگار
اما نه !
تا سحر راهي نيست
وعده دادست سحر مي آيد
مي ترسم
خواب باشم و نبينم او را
خداحافظ