بسمه تعالي

سلام
اين روزها که با خودم فکر ميکنم چيزهاي زيادي از ذهنم ميگذرد. الان داشتم با خودم فکر مي کردم که زمان بر من مي گذرد، همچنان که بر پيشينيان من، و من با اين گذر زمان هيچ حس قرابتي ندارم. زمان که بر من گذشت اصلا حس نکردم که آسايش روزها و ماهها و سالهاي قبل با زمان پيش رفته و همچنان با من است، اصلا حس نکردم با گذر زمان من امنيت دارم و مي شود که خيالم از بابت پايداري چيزهاي خوب زندگي راحت باشد. زمان که گذشت ديدم لحظات خوب به ظاهر پايدار هم گذشتند و نگراني ها و دلهره هاي مدام جاي آنها را گرفتند و ديدم که همچنان که زنده ام بايد نگران باشم و منتظر باشم و تلاش بکنم و اميد داشته باشم که شايد، آري شايد، روزهاي ثبات و پايداري را ببينم. و آيا اين ثبات جز در سايه رحمت الهي در جهان ديگر امکان پذير است؟ و آيا رسيدن به اين رحمت جز به قيمت آگاهي از حقيقت اين عالم و همسو شدن با هدف آفرينش ممکن است؟ و آيا آگاهي از حقيقت عالم جز با توسل به معتمدين آفرينش ميسر است؟ و چه کسي بيشتر از حامل آخرين و گرانسنگ ترين پيام الهي به انسان مي تواند مورد اعتماد باشد؟ و آنگاه که رسول رحمت را از دست داديم آيا جز جانشينانش لياقت اين اعتماد را دارند؟ و چه کسي مي تواند انکار کند آن روح بزرگي را که رسول رحمت قبل از تشرفش به محضر دوست در غدير به ما هبه کرد؟ به راستي چطور مي شود چشم را به روي حقيقت بست و همچنان خود را مسلمان دانست؟
به نظرتان چقدر صله لايق شاعر شعر زير است؟
گفتمش نقاش را نقشي بکش از زندگي ... با قلم نقش حبابي بر لب دريا کشيد
گفتمش چون مي کشي تصوير مردان خدا ... تک درختي در بيابان يکه و تنها کشيد
گفتمش نامردمان اين زمان را نقش کن ... عکس يک خنجرزپشت سر پي مولا کشيد
گفتمش راهي بکش کان ره رساند مقصدم ... راه عشق و عاشقي و مستي ونجوا کشيد
گفتمش تصويري از ليلي ومجنون رابکش ... عکس حيدر(ع) در کنار حضرت زهرا(س)کشيد
گفتمش بر روي کاغذ عشق را تصوير کن ... در بيابان بلا، تصوير يک سقا کشيد
گفتمش از غربت ومظلومي ومحنت بکش ... فکر کرد و چهار قبر خاکي از طه کشيد
گفتمش سختي ودرد وآه گشته حاصلم ... گريه کردآهي کشيد وزينب کبري(س) کشيد
گفتمش درد دلم را با که گويم اي رفيق ... عکس مهدي(عج) راکشيد و به چه بس زيبا کشيد
گفتمش ترسيم کن تصويري از روي حسين(ع) ... گفت اين يک را ببايد خالق يکتا کشيد
رفقا، ديروز با دوستي که از مدينه و مکه برگشته بود صحبت ميکردم. مي گفت دورتادور يکي از حياطهاي مسجدالحرام اسم آن سه ..... هست ولي اسم مولاي شما نيست !