پاییز 84 - یه مسافر ...
   1   2   3      >

:: 24/9/1384:: 1:38 عصر


دوستان عزیزم و همراهان همیشگی دلتنگی هایم
نوشته امروزم را با سلامی آغاز کردم که سزار به عنوان آخرین کلمه وصیتش برای ما گذاشت و رفت.
می خواهم برایتان بنویسم. از دردی که هرگز دیده نشد و از حرمتی که هرگز پاسش نداشتند اما غصه امانم نمی دهد
.
می خواهم برایتان بنویسم از کفتارهایی که بر پیکر سزارهای این سرزمین جشن میراث خواری شهدا را برپا کردند اما نمی توانم
.
می خواهم بنویسم از هق هق گریه هایی که در سینه های زخمی از گاز خردل حبس شد اما توانش را ندارم
.
می خواهم بنویسم از غربتی که عمری سوخت و سوزاند اما کسی سوختنش را ندید، ولی قلم یاریم نمی کند
.
می خواهم برایتان از حسرت ها بنویسم. از جاماندن ها، از گلایه ها، از سرزمینی که دلاورمردانش اینک در تاریک خانه غربت خویش فراموش شده اند از شهدایی که نامشان و یادشان از فرط غریبی اینک افسانه ای را می ماند اما گریه امانم نمی دهد
.
همراهان عزیزی که به قول سزار دلبسته شمایم، دست یاری شما را می خواهم
.
سزار در وصیت نامه اش بار سنگین مسئولیتی را روی دوشمان گذاشته که حس می کنم من یکی توانش را ندارم. ملتمس یاری و دعای خیر شما هستم تا با هم کمک کنیمو تلاش کنیم برای زدودن زنگار غربت از چهره رزمنده ها و شهدا و جانبازان.
این روزها حس غریبی دارم. احساس می کنم از درون در حال متلاشی شدنم. پاره های قلبم هر یک به سازی اند و نوایی. هیچ چیز آرامم نمی کند و اضطراب عجیبی سراسر وجودم را فرا گرفته. دعایم کنید که سخت محتاجم
.


 دوستان سزار عاشق حضرت رقیه بود. برای همین از امروز تا پایان روز جمعه اینجا روضه حضرت رقیه داریم. 


خداحافظ



موضوعات یادداشت

:: 21/9/1384:: 9:48 عصر

انالله و انا الیه راجعون



امپراطور ژولیس سزار فاتح بزرگ نبرد، این بار فاتح قلبهای ما شد و برای همیشه به سرزمین آبهای همیشه آبی پیوست
**************************


دوستان سزار عاشق حضرت رقیه بود. برای همین از امروز تا پایان روز جمعه اینجا روضه حضرت رقیه داریم. 



موضوعات یادداشت

:: 17/9/1384:: 1:1 عصر


دستی که ورق می زند این خاطره ها را
باید بنویسد غم جان کندن ما را


ماندیم و شما بال گشودید از این شهر
رفتید به جایی که ببینید خدا را


سلام

با عرض تسلیت شهادت عزیزانی که در جریان سقوط هواپیمای ارتش از پیش ما رفتند.



دوستان، برادران و خواهران عزیزم سلام می کنم خدمت همه شما که خوبید. شما فرزندان پاک این آب و خاک که همیشه با رشادت و شجاعت خودتان این سرزمین را شرمنده پایمردی هایتان کرده اید. یک روز انقلاب کردید و یک روز دیگر برای نگه داشتنش جنگیدید و الان که جنگ تمام شده دارید برای دوام و قوام این آب و خاک مقدس تلاش می کنید.
خوبان، بعد از رفتن
ایلیا پطروسیان که خبرش را برایتان نوشتم، این بار یک جانباز شیمیایی داریم که برای سفر آخر از شما خوبان خداحافظی کرده (شاید هم تا حالا رفته باشد).
شاید بعضی از شما
وبلاگ یادداشتهای امپراطور را دیده باشید تا حالا. همان وبلاگی که آقای ... با نام مستعار ژولیس سزار سردار فاتح روم باستان در آن مطلب می نویسد. سزار، جانباز شیمیایی جبهه های جنگ که با گاز خردل شیمیایی شده به خاطر اثرات مخرب گاز خردل دوباره رفته زیر تیغ عمل جراحی و ظاهرا طبق گفته دکترها امیدی هم به زنده ماندنش نیست.
ژولیس سزار مدتی بود در کنار ما بود و درد دلش را از زبان امپراطور سرزمین آبهای همیشه آبی برای من و شما می نوشت. سزاری که به گفته خودش شما خوبان وبلاگ نویس بهترین دوستانش بودید. ولی حالا دیگر سزار خسته شده و می خواهد کمی استراحت کند.
بچه ها، ژولیس سزار وقتی شیمیایی شد 19 یا 20 سال بیشتر نداشت یعنی هم سن و سال خیلی از شماها که الان چشم امید سزارید. سزار در این 17 – 18 سالی که از جنگ گذشت بیکار نبود رفت دانشگاه و الان خودش ی
ک پزشک است. کلی کار فرهنگی کرد و خلاصه اینکه به خاطر شیمیایی بودنش نرفت یک گوشه بشیند و منتظر مرگش بماند. بچه ها، سزارهای زیادی اطراف ما هستند که دارند توی سکوت جان می دهند. سزارهایی که وقتی مثل شما جوان بودند رفتند و دینشان را به عقیده و وطنشان ادا کردند و در تمام این سالهای بعد از جنگ بدون ادعا در گوشه ای مشغول انجام وظیفه بعد از جنگ خودشان بودند و هیچ ادعایی هم نداشتند.
ولی بچه ها سزار تا آخرین لحظه وبلاگ نویسی از چیزی نگران بود. می دانید  چرا؟ یکی از دل نگرانی های همیشگیش این بود که بچه های الان با بچه های دوره جنگ خیلی فرق دارند و می ترسید که این بچه ها نتوانند آن رشادتها و دلاوری ها را تکرار کنند. حتی در آخرین پستش هم به این نکته اشاره کرده. بچه ها، سزار همیشه گلایه داشت از اینکه نسل فعلی انقلاب (نسل به اصطلاح سوم) سزار و امثال سزار را درک نمی کنند. اگر چه من بارها به او گفتم که اینطور نیست و کم نیستند جوانهایی که اگر لازم باشد همان رشادتها و بالاتر از آن را هم تکرار می کنند ولی می دانم که با وجود این باز هم ته دلش نگران بود. سزار وقتی می دید که چطور بعضی از جوانهای ما خودشان را دربست در اختیار غرب گذاشته اند دلش به درد می آمد. همان غربی که با بمب های شیمیایی آنها الان مجروح شده. اما بچه ها به خدا که سزار بیشتر از درد گاز خردل از درد بی کسی انقلاب زجر می کشید. از اینکه چطور بعضی ها موقع جنگ مثل بزدلها فرار کردند و بعد از جنگ شدند مدعی انقلاب و میراث خور شهدا. دوستان گلم، بروید و آخرین پست سزار را بخوانید و دعا کنید که خدا سزار را برای ما نگه دارد. و بیایید به خودمان قول بدهیم که نگذاریم سزار و سزارهای این مملکت دل نگران بمانند.
سزار بار سفر را بسته دعا کنیم بارش را زمین بگذارد و بازهم از سرزمین آبهای همیشه آبی بنویسد.
اگر مایل به خواندن مطالب او هستید، این آدرس وبلاگ سزار است: (پست خداحافظی در وبلاگ بلاگفا نوشته شده)
www.sezar1.parsiblog.com
www.sezar1.blogfa.com
 


خداحافظ




موضوعات یادداشت
   1   2   3      >

پاییز 84 - یه مسافر ...



بازدید امروز: 7

بازدید دیروز: 8

کل بازدیدها: 33461



چفیه
من او
همفکری
همسفر مهتاب
ارمیا
دکتر غـریب
ریحانه النبی ماهشهر
سایه
شهدا
عدالت
لــبگـزه
قصه ما
عرشیان
خلوت دل
شتاب کن
حاج حمید
جیرجیرک
یک دنیا پدر
سرزمین نور
حقایق پنهان
پروانه مهاجر
تـا انتها حضور
نشریه موعود
بیا تا برایت بگویم
شب یلدای انتظار
انا مجنون الحسین
به نام خدا و سلام
صبح (سایت شهدا)
بـه نام حضرت دوست
در انتظار ظهور آقام ...
سوی دیار عاشقان ...
دریچه ای بسوی ملکوت
پیله، خانه کوچک تنهایی
از مسجد چی باقیمانده؟
شهرزاد، قصه گوی عشق
مجمع وبلاگ نویسان مهدوی
ایـن الـطالب بدم المقتول بکربلا
علائم ظهور حضرت مهدی (عج)
پایگاه دریافت کتب فارسی رایگان
یادداشتهای امپراطور-ژولیس سزار
مرکز اطلاع رسانی امام مهدی (عج)
فتوبلاگ پرواز تا بیکران
پله پله تا ملاقات خدا
پرواز تا بـیـکران
غروب شلمچه
بغض گـرفـتـه
حزب اللهی
پیشگو
تپش
خاک
مسافر سبز
یه حرف نشنیده
روایت فجر
پرستوهای مهاجر
قصه گوی ساکت
لوح دل - ایلیای سفر کرده