پاییز 85 - یه مسافر ...
   1   2   3   4      >

:: 25/9/1385:: 5:13 عصر

بسمه تعالی



رفیق!


بعد از این همه وقت آمدی پیام خصوصی دادی آن هم بی هیچ نشانی؟ رسم رفاقت اقلا حکمش این بود که آدرس ای میلت را می دادی تا من هم بتوانم حرف بزنم، نبود؟


---------------------------------------------------------


سلام و درود بر سزار گرامی


سزار، خیلی زود روزها گذشت و به یک سالگی رسید روزی که با ما وداع کردی. یادت هست؟


تو رفتی و با آن پنهان داشتن حقیقت از دیگران چه جنجالها که نیافریدی و هنوز که هنوز است امیدواریم دوستانت حقیقت را بگویند، اینکه که بودی و سزار که بود.


تو رفتی و حقیقتی را فریاد زدی که آتشش در دلها سرد شده بود و حفظ حرمتهایی را خواستی که سالها بود پاسش نمی داشتند.


حق با تو بود سزار. این مردمان گاهی از غریبه های اجنبی هم غریبه ترند با آدم، این را می شود از نگاههای سردشان فهمید! اما گاهی هم چنان غیر منتظره گرمند که گرمای آتشین شان دودمان هر متجاوزی را بر باد می دهد. تو که نمونه اش را به خاطر داری؟


اما سزار، باورت باشد که در این گرماگرم حرمت شکنی هنوز هستند کسانی که حفظ مقدس ترین دوران تاریخ این کشور را وظیفه خود می دانند. باورت باشد که هستند. فکر نکنی منظورم این دستگاههای عریض و طویل حفظ آثار دفاع مقدس و .... اینجور چیزهاست که هر روز هم به طول و عرضشان اضافه می شود! نه، اینها که خود گاهی در دفن ارزش ها پیش قدمند! من همان روزهای آخر قبل از رفتنت هم این را گفته بودم، همان محمد پرواز که پاپیچت شده بود تا به تو ثابت کند در وظیفه ات قصور کرده ای، و محمدهای دیگر و دختران این آب و خاک که وقتی چشم باز کردند دیگر خبری از گلوله و بوی باروت نبود در جنوب و غرب ایران. من همانها را می گویم !


کاش می شد یک روز روبروی هم بنشینیم و از غیرت بچه های جنگ ندیده برایت بگویم. اینکه چطور در ویرانه های جنگ که گاهی همان دستگاهها ویرانترش کردند حریصانه تاریخ جنگ را می جویند و بر حفظ آن اصرار دارند. کاش باشی سزار، کاش اینکه می گویند زنده ای حقیقت داشته باشد تا این بار نه با محمد که با من به بحث بنشینیم و با هم برای غربت این روزها و خاطره آن روزها اشک بریزیم و یاد رفقای رفته را بخیر کنیم و بر خودمان لعنت بفرستیم که چرا هنوز زنده ایم! کاش زنده باشی سزار. خیلی دلم می خواهد با چندتا از این بچه هایی که گفتم آَشنایت کنم تا لااقل خیالت جمع باشد که شهید و شهادت و رزمنده و جنگ در دل خیلی ها هنوز زنده ست.


این را به جد می گویم سزار، چند وقت پیش وبلاگی را می خواندم که از غربت فکه می نوشت و از معجزه خاک شلمچه و چقدر هم شبیه سید مرتضی می نوشت. آن پست و چند پست قبلش را خواندم و یادی از سید مرتضی کردم و صفای آن روزها و آفرینی هم به نویسنده وبلاگ گفتم دست آخر هم بعد از خواندنش در دلم به او گفتم: اخوی، تو هم هنوز داری با خاطره آن روزها زندگی می کنی؟ دست مریزاد که هنوز دیدن جای پای خدا در شلمچه برایت عادت نشده، و خلاصه از این جور چیزها و بعد هم وبلاگش را بستم. شاید باور نکنی ولی مدتی بعد بر حسب تصادف فهمیدم که آن اخوی یک دختر خانم است که سن و سالش هم به جنگ و آن روزها قد نمی دهد! شبیه این ها زیاد است سزار. کاش باشی تا برایت بگویم.



موضوعات یادداشت

:: 28/8/1385:: 9:13 صبح

بسمه تعالی


اون شب وقتی مهدی سیفی در غیاب آقای غفارزاده شروع کرد به سخنرانی و رسید به قصه غلام سیاه اباعبدلله برای اولین بار بود که داشت اشک بچه ها رو با حرفاش در می آورد. وقتی داشت لحظه ای رو تعریف میکرد که اباعبدلله اومد بالای سر پیکر غرقه به خون غلام و سرش رو به دامن گرفت انگاری که آقا سر بچه هارو به دامنش گرفته باشه و شایدم یه حسرت بزرگ تو دل تک تک بچه ها نشسته بود که دیگه نمی تونستی کنترلشون کنی. کسی توی اتاق نبود که شونه هاش از هق هق شوق و حسرت و خواهش نلرزه. اون لحظه هر کدوم از بچه های هیئت مهدی جان (عج) انگار غلام سیاهی شده بودن برای خودشون و یه گوشه ای داشتن برای اربابشون ناز می کردن. غلام سیاهی که هیچ افتخاری در اصل و نسبش نبود و تمام افتخار دنیا وآخرتش رو در این خلاصه کرده بود که: "امیری حسین و نعم الامیر" و کدوم بچه شیعه ایرانی رو می تونی پیدا کنی که با همین یه جمله روحش تا سر حد رهایی از تن پرواز نکنه؟ انگاری همه داشتن التماس آقا رو میکردن که آقا، تمام آرزوی ما اینه که دم مرگ یه لحظه بیایی و سرمون رو به دامنت بگیری و یه نگاه به ما بکنی، تا خیالمون راحت باشه که عمری نوکری ما رو پذیرفتی و بعدش دیگه راحت جون میدیم.


روز مرگم نفسی وعده دیدار بده
وانگهم تا به لحد خرم و دلشاد ببر




با دیدن اون صحنه ها بی اختیار یاد شبهای عملیات می افتادی که درست تا چند دقیقه قبل از شهادت هر کسی یه گوشه ای با خدای خودش درد و دل میکرد و صدای گریه بود که اینور و اونور به گوش می رسید. انگاری خدا و شهدا داشتن چند دقیقه قبل از دیدار آخرین قربون صدقه ها رو هم برای هم می رفتن تا لحظه دیدار هر کدوم به اون یکی بگه: دیدی من بیشتر عاشقت بودم! و به راستی وقتی دریای شوق شهدا به اقیانوس وصل خدا می رسید کدام بیشتر عاشق دیگری بودند، خدا یا شهدا؟


موضوعات یادداشت

:: 30/7/1385:: 11:52 صبح

بسمه تعالی



شهید منصور شیخدرآبادی


صدای غرش جنگنده ها که شروع شد همه می دانستند که چه اتفاقی قرار است بیفتد. مدتی بود که شهر بی دفاع میانه شده بود صحنه تکرار فیلمهای جنگ جهانی دوم که هواپیماها بالای سر مردم در خیابانها پرواز می کردند و ایجاد وحشت می کردند و بعد هم هر جا را که دلشان می خواست با بمب و راکت می زدند و مردم را می کشتند. میانه یکی از شهرهای آذربایجان شرقی است که توسط کوههای بلند قافلانکوه احاطه شده و برای همین معمولا هیچ جنگنده ای به خاطر ارتفاع بلند کوههای اطراف شهر جرات نزدیک شدن به شهر را نداشت. به همین خاطر هم تا آن روز در اطراف شهر ضدهوایی کار نگذاشته بودند. اما چند روزی بود که خلبانهای عراقی با جرات شده بودند و با گذر از کوههای بلند اطراف خودشان را به شهر می رساندند. میانه در آن روزها شده بود مصداق فیلم رم شهر بی دفاع! هواپیماها با خیال راحت بالای شهر پرواز می کردند و آسوده خاطر هر هدفی را که دلشان می خواست می زدند.


آن روز ساعت حوالی یازده قبل از ظهر بود که صدای غرش هواپیماها بلند شد. بچه ها همه در مدرسه ها بودند. بر و بچه های سپاه انگار که خبر عملیات را داده باشند به جنب و جوش افتادند.همه می دانستند که تا چند لحظه دیگر جنگ تن به تن آنها با فانتوم های عراقی شروع می شود. ساختمان سپاه پاسداران میانه کنار یک دبیرستان دخترانه قرار داشت. فرمانده سپاه منصور را صدا زد و منصور مثل قرقی پرید بالای پشت بام سپاه و نشست پشت تیرباری که آن بالا گذاشته بودند تا بلکه با تیربار هواپیمای عراقی را بترساند و از شهر دورش کند. هواپیما بالای سر شهر بود و داشت درست به طرف ساختمان سپاه می آمد. معلوم نبود هدف اینبارش سپاه بود یا دبیرستان دخترانه کنار آن. خوب که نزدیک شد منصور شروع کرد به شلیک. خلبان که گویا توقع نداشت حتی یک تیربار هم برای دفاع از شهر کار گذاشته باشند به محض شلیک تیربار ارتفاعش را زیاد کرد و دور شد. معلوم بود که خلبان منصور را دیده بود. منصور همینطور داشت شلیک میکرد. هواپیمای عراقی که حالا دیگر کلی از صحنه دور شده بود در آسمان چرخی زد و دوباره به طرف ساختمان سپاه هجوم آورد.  اما اینبار ارتفاعش خیلی پایین نبود. ترس از گلوله های تیربار باعث شده بود جرات نکند خیلی پایین بیاد. صدای هواپیماها که آمده بود مسئولین مدرسه به بچه ها گفته بودند که از کلاسها به حیاط بروند تا مبادا در صورت بروز حادثه زیر آوار بمانند. خلبان که معلوم بود حسابی از مزاحمتهای منصور عصبانی بود در یک لحظه یک راکت به طرف او شلیک کرد ...


 



شهید منصور شیخدرآبادی


 


شهدا را شاید می شد شناخت اگر چشمهای ما به عالم معنا راه داشت. آنان امانتهای خدا بودند در دست زمین که خدا دیگر طاقت دوریشان را نداشت. یکی به من بگوید که چرا هجرت منصور را قبل از شهادتش نفهمیدم؟ چه کسی می داند منصور در آخرین وعده دیدارش با خاکهای سرخ جنوب با خدا چه گفت که چند روز بعد از برگشتنش از منطقه با شلیک مستقیم راکت جنگنده عراقی بدنش هزاران تکه شد و هر تکه اش گوشی شنوا تا هزاران بار صدای لبیک خدا را به استغاثه های شبانه اش بشنود؟ و هر تکه ای از بدن پاره پاره اش را که از زمین جمع میکردیم حسرت و اشک و آه ما بود و قهقهه مستانه منصور در لقاء به عند الله و یرزقونش. آن چشمها از همان آغاز فریاد می زدند که تعلقی به خاک ندارند و افسوس که گوش دنیایی مرا نسبتی با صدای آنان نبود.


 


خلبان عراقی از آن بالا داشت حیاط مملو از جمعیت مدرسه را می دید. و وقتی انسان اسیر دست شیطان باشد فرق جان بچه مدرسه ای ها با سربازها برایش چیست؟ هواپیما وقتی خیالش از منصور و گلوله های تیربارش راخت شد بالای سر مدرسه رفت و یک بمب از آن بالا انداخت روی حیاط مملو از دانش آموز مدرسه و چند لحظه بعد جوانهای مردم بودند که تکه تکه هایشان بر در و دیوار اطراف به چشم میخورد.


آن روز علاوه بر منصور تعداد زیادی از بچه های مردم در دبیرستان کنار سپاه به خاک و خون کشیده شدند تا برای همیشه در یاد و خاطر ما بماند که ما در جنگ نه تنها از نظر تجهیزات نظامی که از نظر میزان قساوت قلب هم نابرابر بودیم !


 


موضوعات یادداشت
   1   2   3   4      >

پاییز 85 - یه مسافر ...



بازدید امروز: 7

بازدید دیروز: 8

کل بازدیدها: 33461



چفیه
من او
همفکری
همسفر مهتاب
ارمیا
دکتر غـریب
ریحانه النبی ماهشهر
سایه
شهدا
عدالت
لــبگـزه
قصه ما
عرشیان
خلوت دل
شتاب کن
حاج حمید
جیرجیرک
یک دنیا پدر
سرزمین نور
حقایق پنهان
پروانه مهاجر
تـا انتها حضور
نشریه موعود
بیا تا برایت بگویم
شب یلدای انتظار
انا مجنون الحسین
به نام خدا و سلام
صبح (سایت شهدا)
بـه نام حضرت دوست
در انتظار ظهور آقام ...
سوی دیار عاشقان ...
دریچه ای بسوی ملکوت
پیله، خانه کوچک تنهایی
از مسجد چی باقیمانده؟
شهرزاد، قصه گوی عشق
مجمع وبلاگ نویسان مهدوی
ایـن الـطالب بدم المقتول بکربلا
علائم ظهور حضرت مهدی (عج)
پایگاه دریافت کتب فارسی رایگان
یادداشتهای امپراطور-ژولیس سزار
مرکز اطلاع رسانی امام مهدی (عج)
فتوبلاگ پرواز تا بیکران
پله پله تا ملاقات خدا
پرواز تا بـیـکران
غروب شلمچه
بغض گـرفـتـه
حزب اللهی
پیشگو
تپش
خاک
مسافر سبز
یه حرف نشنیده
روایت فجر
پرستوهای مهاجر
قصه گوی ساکت
لوح دل - ایلیای سفر کرده