بسمه تعالی
رفیق!
بعد از این همه وقت آمدی پیام خصوصی دادی آن هم بی هیچ نشانی؟ رسم رفاقت اقلا حکمش این بود که آدرس ای میلت را می دادی تا من هم بتوانم حرف بزنم، نبود؟
---------------------------------------------------------
سلام و درود بر سزار گرامی
سزار، خیلی زود روزها گذشت و به یک سالگی رسید روزی که با ما وداع کردی. یادت هست؟
تو رفتی و با آن پنهان داشتن حقیقت از دیگران چه جنجالها که نیافریدی و هنوز که هنوز است امیدواریم دوستانت حقیقت را بگویند، اینکه که بودی و سزار که بود.
تو رفتی و حقیقتی را فریاد زدی که آتشش در دلها سرد شده بود و حفظ حرمتهایی را خواستی که سالها بود پاسش نمی داشتند.
حق با تو بود سزار. این مردمان گاهی از غریبه های اجنبی هم غریبه ترند با آدم، این را می شود از نگاههای سردشان فهمید! اما گاهی هم چنان غیر منتظره گرمند که گرمای آتشین شان دودمان هر متجاوزی را بر باد می دهد. تو که نمونه اش را به خاطر داری؟
اما سزار، باورت باشد که در این گرماگرم حرمت شکنی هنوز هستند کسانی که حفظ مقدس ترین دوران تاریخ این کشور را وظیفه خود می دانند. باورت باشد که هستند. فکر نکنی منظورم این دستگاههای عریض و طویل حفظ آثار دفاع مقدس و .... اینجور چیزهاست که هر روز هم به طول و عرضشان اضافه می شود! نه، اینها که خود گاهی در دفن ارزش ها پیش قدمند! من همان روزهای آخر قبل از رفتنت هم این را گفته بودم، همان محمد پرواز که پاپیچت شده بود تا به تو ثابت کند در وظیفه ات قصور کرده ای، و محمدهای دیگر و دختران این آب و خاک که وقتی چشم باز کردند دیگر خبری از گلوله و بوی باروت نبود در جنوب و غرب ایران. من همانها را می گویم !
کاش می شد یک روز روبروی هم بنشینیم و از غیرت بچه های جنگ ندیده برایت بگویم. اینکه چطور در ویرانه های جنگ که گاهی همان دستگاهها ویرانترش کردند حریصانه تاریخ جنگ را می جویند و بر حفظ آن اصرار دارند. کاش باشی سزار، کاش اینکه می گویند زنده ای حقیقت داشته باشد تا این بار نه با محمد که با من به بحث بنشینیم و با هم برای غربت این روزها و خاطره آن روزها اشک بریزیم و یاد رفقای رفته را بخیر کنیم و بر خودمان لعنت بفرستیم که چرا هنوز زنده ایم! کاش زنده باشی سزار. خیلی دلم می خواهد با چندتا از این بچه هایی که گفتم آَشنایت کنم تا لااقل خیالت جمع باشد که شهید و شهادت و رزمنده و جنگ در دل خیلی ها هنوز زنده ست.
این را به جد می گویم سزار، چند وقت پیش وبلاگی را می خواندم که از غربت فکه می نوشت و از معجزه خاک شلمچه و چقدر هم شبیه سید مرتضی می نوشت. آن پست و چند پست قبلش را خواندم و یادی از سید مرتضی کردم و صفای آن روزها و آفرینی هم به نویسنده وبلاگ گفتم دست آخر هم بعد از خواندنش در دلم به او گفتم: اخوی، تو هم هنوز داری با خاطره آن روزها زندگی می کنی؟ دست مریزاد که هنوز دیدن جای پای خدا در شلمچه برایت عادت نشده، و خلاصه از این جور چیزها و بعد هم وبلاگش را بستم. شاید باور نکنی ولی مدتی بعد بر حسب تصادف فهمیدم که آن اخوی یک دختر خانم است که سن و سالش هم به جنگ و آن روزها قد نمی دهد! شبیه این ها زیاد است سزار. کاش باشی تا برایت بگویم.