هرچند كه از آينه بيرنگتر است
از خاطر غنچهها دلم تنگتر است
بشكن دل بينواي ما را اي عشق
اين ساز شكستهاش خوشآهنگتر است

هنگامي كه تمام دلبستگي ها را ترك مي كني و همه آن چيزي كه دوستش داري و تعلق خاطري نسبت به آنها داري رها مي كني و هياهوهايي كه همه شبانه روزت را فرا گرفته پس مي زني و ذهن را از هر آن چيزي كه مانع رسيدن به حقيقت دروني مي شود تهي مي كني و با خودت و تنها با خودت خلوت مي كني فرصت انديشيدن و غرق شدن در حقيقتهايي كه با فطرتت هماهنگ است را به دست مي آوري و اين همان است كه نام غربت بر آن نهاده ايم، غربت از همه زنجيرهاي دست و پاگير و مانع رسيدن به درون و قربت رسيدن به درون.

و اكنون بعد از گذشت سالها مي فهمم چرا بايد در هر فرصتي بار سفر بست و از جاده هاي پرپيچ و خم تنگ فنا گذشت و در انتهاي جاده عاشقي در غروب شلمچه نظارگر آخرين تشعشعات نوراني خورشيد بود و چشم دوخت به سرخي افق كه يادآور غروب خونين ياران به آسمان رفته است
كه سرخ سرخ در دل آسمان آبي به پرواز در آمدند، آنگاه بغض جمع شده در شهر آلوده را با حبابهاي روان اشك به روي خاك داغ شلمچه بريزي ......
انگار همان ديروز بود که آرام و بيتکلف، ساده و بيادعا، زير بارش نگاههايمان رفتيد و ما سوختن پروانهوارتان را به تماشا نشستيم و از شما آموختيم که:
تکليف عشق را نميتوان با ادعا روشن کرد
شما رفتيد و برايمان به يادگار نوشتيد:
بايد اهل رفتن بود نه اهل سکون و سکوت
سالهاست که از دشتهاي تفتيده جنوب، از خاکريزهاي آغشته به خون فکه، از چزابه و دوکوهه و از غربت شبهاي شلمچه، عطر عشق و ايثار و فداکاري و سوز ناله و نيايش و گريههاي شبانه به گوش ميرسد!
و سالهاست که شميم عاشورائيان ، ما را نيز کربلايي کرده است.
آه شلمچه چقدر بوي حضرت زهرا ( س ) مي دهد بوي گمنامي
بوي غربت بوي غريبي ........بوي عطر ياس ....
اشك و دل شكسته اينجا خريدار دارد بخوان .....
باران مي آيد
دعاي كسي كه زير باران است مستجاب است ...... بخوان ....
بخوان به نام رهايي !
بخوان به نام صاعقه در التهاب شب !
بخوان به نام ساقه ي اميد در پهن دشت ياس !
بخوان به نام خالق خورشيد !
به نام نامي عشق !
به اسم اعظم معشوق !
بخوان به نام نامي توحيد !
بخوان براي رسيدن به نور !
" شهيدان عين حضور و شهودند "
و… تو را در مي يابند…
بخوان براي رسيدن به نور .........
يا حق
به نقل از وبلاگ غروب شلمچه
http://ghorobe.blogfa.com